در «آرکاییسمِ» شاملو و اخوان، همیشه این نکته را باید حواسمان باشد که اخوان به «سنّت»، «اعتقاد» داشت! و برای از دست رفتنِ آن حقیقتاً «افسوس میخورد»! او نسبت به تاریخِ باستانِ ایران حسِ «نوستالوژیک» داشت! اخوان چون برای پهلوانان و امشاسبندان و جهانِ رؤیایی ایرانِ اهورایی در زندگی امروز مأوایی نمیبیند، دلش تنگ میشد. […]
در «آرکاییسمِ» شاملو و اخوان، همیشه این نکته را باید حواسمان باشد که اخوان به «سنّت»، «اعتقاد» داشت! و برای از دست رفتنِ آن حقیقتاً «افسوس میخورد»! او نسبت به تاریخِ باستانِ ایران حسِ «نوستالوژیک» داشت! اخوان چون برای پهلوانان و امشاسبندان و جهانِ رؤیایی ایرانِ اهورایی در زندگی امروز مأوایی نمیبیند، دلش تنگ میشد. او تمام مظاهرِ مدرنیته را «خراب» میخواهد برایِ گذشتهی «مزدشت»ش. امّا شاملو اینگونه نیست، او گُربُزتر از این حرفهاست. شاملو از زبانِ «باستانگرایانه»، استفادهی «ابزاری» میکرد! او از همه چیزی استفادهی «ابزاری» میکرد حتّی «عشق»! حتی «مجلّه»! شاملو برای «فرم» دادن به شعرش، از هیچ چیزی فروگذار نمیکرد، از سنت تا مدرنیسم. او برای اینکه بگوید من هم هستم و خارخارِ مدرنیسم دارم، شعر و رمان خارجی ترجمه میکرد، دوبلور بود، نمایشنامه مینوشت، حافظ تصحیح میکرد، فرهنگ عامه کار میکرد، مجله راه میانداخت،.. تو بگو چه نمیکرد؟! اعتقاد به سنّتِ شاملو در فیوضاتش در مورد فردوسی و شجریان و موسیقی سنتی را میتوان به عیان دید. شاملو را فقط ابراهیم گلستان میشناخت که چِها بارش نمیکرد. در مقابل چه احترامی برای اخوان قائل بود که به خانهاش راهش میداد! میخواهم بگویم اگر شاملو گفت:
«مرا تو بیسببی نیستی
به راستی صلتِ کدام قصیدهای ای غزل..».
نه اعتقادی به «غزل» داشت و نه «قصیده» و آنها را هم نمیخواند. دشمنیاش با سنّت در آن شعر معروفِ «شعری که زندگی است»، مشهود است:
«موضوعِ شعرِ شاعرِ پیشین
از زندگی نبود.
در آسمانِ خشکِ خیالش، او
جز با شراب و یار نمیکرد گفتوگو.
او در خیال بود شب و روز
در دامِ گیسِ مضحکِ معشوقه پایبند،
حالآنکه دیگران
دستی به جامِ باده و دستی به زلفِ یار
مستانه در زمینِ خدا نعره میزدند!».
«اخوان شاعرِ شکست است»، بله، ولی ما در شکست هم «حماسه» داریم. عمومِ شاعران و نویسندگان معاصرِ جهان، شاعران و نویسندگان «شکستند». از چخوف و تالستوی بگیر تا پوشکین و کافکا و هدایت و فروغ. اینها ویژگی مدرنیته است که جای بحثش هم اینجا نیست. میخواه بگویم، «آرکاییسم» برای شاملو یک «ابزار» بود. تا جاهایی هم انصافاً خوب برایش «کار میکرد» و از آن «استفاده»ها کرد، امّا «گذشتهگرایی» برای اخوان «مرام» بود. مرام کجا، ابزار کجا؟! دیدید که آخرش هم روی آورد به قصیده و غزل و:
«تو را ای کهن بوم و بَر دوست دارم..».
با اینهمه، ادبیّات عرصهی «فرم» است. همین شاملو با همین «آرکاییسمِ» مصرفیاش هست که میگوید:
«آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده!».
- نویسنده : اسد آبشیرینی
- منبع خبر : نسیم میسان









































