قایق چوبی من
قایق چوبی من

سحرگاهی سرد و مه آلود، از بین نیزارهای بلند. میبینم تکه چوبی شناور، می زند آرام موج بر پیکر تراش خورده ، میسازد نوایی خوش، دست میکشم بر تن کهنه ، بر آن نقش و نگار زخم خورده ، می بویم خاطرات قدیمی . آن خنده های اولین صید تا سکوت شب ها در دل […]

سحرگاهی سرد و مه آلود، از بین نیزارهای بلند. میبینم تکه چوبی شناور، می زند آرام موج بر پیکر تراش خورده ، میسازد نوایی خوش، دست میکشم بر تن کهنه ، بر آن نقش و نگار زخم خورده ، می بویم خاطرات قدیمی . آن خنده های اولین صید تا سکوت شب ها در دل تالاب

《آخ که اگر او نباشد تالاب برایم غریبه است 》

  • نویسنده : میثم عذار
  • منبع خبر : نسیم میسان