سحرگاهی سرد و مه آلود، از بین نیزارهای بلند. میبینم تکه چوبی شناور، می زند آرام موج بر پیکر تراش خورده ، میسازد نوایی خوش، دست میکشم بر تن کهنه ، بر آن نقش و نگار زخم خورده ، می بویم خاطرات قدیمی . آن خنده های اولین صید تا سکوت شب ها در دل […]
سحرگاهی سرد و مه آلود، از بین نیزارهای بلند. میبینم تکه چوبی شناور، می زند آرام موج بر پیکر تراش خورده ، میسازد نوایی خوش، دست میکشم بر تن کهنه ، بر آن نقش و نگار زخم خورده ، می بویم خاطرات قدیمی . آن خنده های اولین صید تا سکوت شب ها در دل تالاب
《آخ که اگر او نباشد تالاب برایم غریبه است 》
- نویسنده : میثم عذار
- منبع خبر : نسیم میسان









































