زخم‌ های زندگی
زخم‌ های زندگی

” در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد” مهمترین اثر صادق هدایت بوف کور است و مهمترین جمله بوف کور جمله آغازین کتاب است و مهمترین کلمه این جمله “خوره” است. این جمله ی آغازین هنوز کلمه به کمله اش دردناک است و خون ازش […]

” در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و می تراشد”
مهمترین اثر صادق هدایت بوف کور است و مهمترین جمله بوف کور جمله آغازین کتاب است و مهمترین کلمه این جمله “خوره” است.
این جمله ی آغازین هنوز کلمه به کمله اش دردناک است و خون ازش میچکد
و هنوز بعد از ۹۰ سال (۱۳۱۵ شمسی از بمبئی)، بوی تری و تازگی می دهد.
خوره چه ارتباطی با زندگی، آثار و مرگ هدایت دارد؟
به نوعی شاید بتوان گفت که آثار هدایت بازتاب این زخم های ناشی از خوره است. دردها و دغدغه هایی که هنرمندانه بر روی کاغذ به هئیت داستان در آمد.
استعاره خوره نه فقط در آثار که در مرگ هدایت نیز دیده می شود؛ آنجا که در انزوا و به آهستگی نه فقط روح او را که جسم او را نیز خورد و تراشید.
خوره از نگاه دریدایی، ساختار روایی متن را فرسایشی، تکرارشونده و دردناک و تاریک و مه آلود نموده و معنا را به تعلیق درآورده است.

***
هدایت در بوف کور از همان ابتدا، فضای داستان را در یک تعلیق و ابهام فرومیبرد؛ داستان برای یک سایه نقل میشود،
سایه ای خمیده که جلوی چراغ به دیوار افتاده و راوی قصد دارد خودش را به سایه اش معرفی کند.
جالب اینکه در اینجا تاکید بر نوشتار است تا گفتار
و بالطبع غیاب تا حضور.
هر چه به خواندن داستان ادامه دهیم عناصر دریدایی بیشتری جلوه میکنند؛ تکرار یکی از این عناصر است:
تکرار مدام زن اثیری،
پیرمرد قوزکرده،
چشم،
سایه،
خنده خشک
جویدن ناخن انگشت سبابه دست چپ.
معنا در بوف کور حاضر نیست و مدام بین خواب و بیداری، گذشته و حال، واقعیت و خیال معلق است. روایتی به شدت دُوری
در فضایی شبح گونه، مه گرفته، بارانی
و خاکِ مرگ بر همه جا پاشیده.

معنا در بوف کور همواره تحت تاثیر دیفرانس، شکل میگیرد،
نه بصورت مستقیم که از مسیرهای تفاوت و تعویق و تکرار و مرگ.

معنا در بوف کور مانند مثال کارت پستال دریدا عمل میکند؛
روایت برای مخاطبی است که معلوم نیست کیست و آیا نوشته به او میرسد؟ آیا نوشته درست فهمیده میشود؟ حتی میتوان گفت داستان برای آینده نوشته شده!
مخاطبِ آن کسی گمنام در دل تاریخ است.
گویی راوی نوشته ای کاملا خصوصی را درون بطری دربسته ای به دل دریا افکنده به این امید که کسی ناشناس در جایی نامعلوم با نیت و درکی نامشخص آیا آن را بفهمد یا نه؟! و اصلا چه اهمیتی دارد که بفهمد یا نه!
مهم نوشتن بود و به دست آمدن آن تجربه و آن خاطره! خاطره ای مبهم، خیالی که سری در واقعیت داشت و لمحاتی از بهشت
و سری در دوزخ داشت و تلخی زبانه های لهیب!
که نه، حالتی برزخی داشت و شاید سرکیجه ای بود از نشئه ای از سر تریاک و شراب!
راست آنکه او برای سایه اش می نوشت و مهم نبود که دیگران باور کنند یا نه؟
راوی، خاطراتی را تلاش میکند که به یاد آورد و میخواهد در این یادآوری آنچه که گذشته و سپری شده، به نظاره بنشیند تا خودش را قبل از فرا رسیدن مرگ بهتر بشناسد. این یادآوری برایش نوعی سوگواری است.
او در پی یادآوری آن زن اثیری است تا خطوط انحنای اندام او را که بر زندگی سیاه او انحنایی از خوشبختی انداخته بود، درونی کند.
راوی گِرد خاطرات مرده میگردد، اطراف همه ریگ ها و همه سنگ ها
تا مگر آن خاطره را جمع کند و اثری از آن بیابد،
و اتفاقا می یابد، بعد از دوماه و چهار روز،
در سیزده به دری، آن هیکل اثیری سیاه پوش، خود را می نمایاند،
در شبی مه آلود و تاریک!
در شکلی از خاطره در حالتی بین خواب و بیداری، حالتی بین ازل و ابد
و سکوتی در حکم زندگی جاودانی.
راوی اما به فاصله کمی میفهمد که این زن اثیری تن سردی بیش نیست و فقط کشیدن چشمان اوست که در او شادی مخصوصی تولید میکند.
داشتن این چشمها اصل بود و آن تن محکوم به نیستی بود و آن چشمها نه…

  • نویسنده : فاضل عباسپور دریابندری
  • منبع خبر : نسیم میسان